جلسه ۱۲۸ نقد کتاب موسسه وادی حیات
با توجه به عمیق بودن رمان برادران کارامازوف نیاز بیشتری به شفاف سازی روش نقد خود داریم.
درباره نقد یک اثر ادبی دو رویکرد عمده داریم یکی توجه محوری خود را روی اثر می برد که چگونه ساخته شده است و بافت و ساخت آن چگونه هماهنگ گشته است و دیگری توجه محوری خود را بر زمینه های پیدایش اثر ادبی و نتایج مستنج از آن را قرار می دهد ، رویکرد اول از آن فرم گرایان عمدتا روسی هست و رویکرد دوم در بسیاری از منتقدان غیر فرم گرا وجود دارد
در رویکرد اول وجهه درونی متن و انسجام آن مورد بررسی قرار میگیرد اما در رویکرد دوم زمینه پیدایش متن و نتایج مستخرج بررسی می شود.
بنا بر رویکرد فرمالیستی ادبیات خودش اصل است و بعنوان شی مورد بررسی نیست بلکه زیبایی درون آن مورد نقد قرار می گیرد اما در رویکرد غیر فرمالیستی از سویی به زمینه های تاریخی ، سیاسی ، روان شناختی و جامعه شناختی اثر و از سوی دیگر به دادهایی می پردازند که از متن می توان نتیجه گرفت
نقدهای ادبی و زبان شناختی در رویکرد اول رخ می دهند و نقدهای علمی ، تاریخی ، فلسفی و اخلاقی در رویکرد دوم اتفاق میافتد.
نقد فرم محور متن بخوبی اصالت متن را ملاحظه می کند و فرایند ساخته شدن متن را روشن می کند اما دو مشکل جدی دارد ما را آماده مواجهه مستقیم با خود اثر نمی کند به تعبیری دیگری از ورای قالب های زبانی اثر را ملاحظه می کند و از سوی دیگر نقش تحلیل ریشه های سازنده متن و استلزامات آن را کم می گیرد .
نقد داده محور عوامل روانشناختی، جامعه شناختی، تاریخی و حتی فلسفی شکل گیری اثر را به خوبی مورد تحلیل قرار می دهد چه اینکه داده های قابل توجهی در حیطه های مختلف علمی ،فلسفی و اخلاقی از اثر استخراج می کند اما دو مسأله جدی دارد اول اینکه اثر را مانند یک شی مطالعاتی در نظر می گیرد و بدون حضور در عالم اثر ، به تحلیل و نقد آن می پردازد و متن ادبی را به امری بی جان تبدیل می کند و ثانیا با قطعه قطعه کردن متن جنبه های مختلف را از هم جدا می کند و موجب خدشه دار شدن انسجام معنایی متن می شود و این چند تکه گی اثر را از اصالت خود دور می سازد
ما در مطالعه آثار ادبی و هنری دنبال چهار هدف روشن هستیم چگونه از نگاه جمعی پیرومدار رها شویم ، چگونه نگاه فردی خود را تقویم کنیم، چگونه دیگری را بفهمیم و در جهان او قرار بگیریم و چگونه با دیگری به یک جهان مشترک برسیم
از این رو نیازمند روشی هستیم که خود را در معرض مواجهه با اثر قرار دهیم و از مفاهیم عادی و متعارف رها شویم ، بتوانیم خود را در جای نویسنده یا شخصیت ها قرار دهیم ، از یک زاویه به زاویه دیگر منتقل شویم ، جهان مشترکی از پنجره های مختلف بسازیم .
رویکرد فرم محور ما را در معرض انحصاری اثر قرار می دهد و ما غرق جهان متن میشویم و با استفاده از روش آشنایی زدایی از جهان متعارف کلمات به جهان جدید اثر وارد میشویم
رویکرد داده محور کمک می کند نگاهی کلی و راهبردی به مسیر اثر بیافکنیم از کجا آمده و به کجا ختم شده است و با استفاده از روش های علمی و فلسفی این مسیر را بازسازی کنیم
اما این دو رویکرد برای اهداف ما کافی نیست
ما ابتدا در عالم متن قرار می گیریم و همانند رویکرد امپرسیونیسم گشوده میشویم تا متن در ما اثر کند و ما در جهان متن نفس بکشیم و به فکر نقد درونی یا بیرونی متن نباشیم ، به این شکل از جهان عمومی و متعارف خارج متن رها میشویم و به جهان خصوصی صاحب اثر دست پیدا می کنیم
سپس در مقام همدلی با اثر یا شخصیت های درون اثر به تقویم استعاری خود می پردازیم و خود را جای خالق اثر یا شخصیت ها قرار می دهیم و در مرحله بعد از یک شخصیت به دیگری می رویم و آن دیگری را نیز درک می کنیم و از منظر او به مواجهه با واقعیت می پردازیم و در نهایت منتظر یکپارچگی در جهان مشترک واقعیت ها می رسیم و از چند منظر می بینیم .
همه این مراحل در عرصه شهود و دریافت حسی رخ می دهد و بعد از این عرصه به داده های نظری می رسیم و بین این دو مرحله دیالکتیک رخ می دهد .
و نهایت پدیدار شدن برای هر شخصیت باعث میشود به شخصیت دیگر پرتاپ شویم ،چه اینکه جنبه های مختلف علمی مانند جنبه روانشناسی و جامعه شناسی طرح می شود و از یکی به دیگری منتقل میشویم و این دیالکتیک یکپارچگی را به بار می آفریند و متن انسجام خود را خواهد داشت.
این شیوه ویژگی های کارآمد رویکرد فرم محور و داده محور را گزینش نموده بر اساس اهداف مطالعاتی خود توجه به زاویه های مختلف حاضر و آمد و شد میان آن ها را مد نظر قرار می دهد و به همین جهت روش پدیدارشناسی دیالکتیکی نامیده میشود
حالا بر اساس پدیدارشناسی دیالکتیکی سراغ نقد این بخش رمان می رویم
ما در نقد خودمان به جهان تیودور کارامازوف رسیدیم او در معبد حاضر شده است و با معبد و عابد مواجه میشود ، اکنون ما به جهان دلقک پیر می روم تا از چشم او جهان دنیاگریزی را ببینیم ؛ کارامازوف نماد اسطوره عاصی و سرکش هست و از قوانین متعارف جامعه خود می گذرد و سالک زوسیما نماد اسطوره معصوم و مقدس است ، کارامازوف به سالک می گوید این رفتار و گفتار های من امتحان تو بود ؛ اسطوره عاصی که خود روزی معصوم بوده است به اسطوره تقدس کلیسا می گوید می خواستم تو را محک بزنم اما این مسافر سفر عصیان می خواهد به چه چیزی برسد؟ می گوید«خواستم ببینم آیا در کنار عظمت شما جایی برای پستی من است؟» او می خواهد این دو جنبه را کنار هم ببیند انسانی که فرشتگان بر او سجده می کنند و انسانی که بر خدا شورش کرده از میوه ممنوعه خورده است ، آدم بودن ترکیب این دو عنصر است و کارامازوف دنبال این است ببیند انسان سرکش دلقک جایی پیش انسان مقدس معصوم دارد و این حس حقارت کارامازوف را نشان می دهد که می خواهد خود را کنار عظمت زوسیما ببیند.
اینجا داستایوفسکی مساله زوسیمای فرزانه و کارامازوف دلقک را طرح می کند ،کدام یک عاقل هستند یکی دنیا را ترک کرده و معبد را خانه خود قرار داده ، از زن و گل فرار کرده و تقدس یافته است و دیگری دنبال زن است و بر سر املاک با فرزندانش اختلاف دارد .
از همین جا نویسنده ما را به طرف دو گانه دیوانه و خردمند ، سالم و بیمار می برد ؛ زوسیما می رود تا زنان ضجه زن را تبرک دهد اما این زنان که این گونه تشنج و دیوانگی دارند چه بر سرشان آمده است و چگونه بهتر میشوند ، داستایوفسکی وضعیت آنها را توصیف می کند و سپس درباره تفسیر این وضعیت سه پدیدار را طرح می کند و بدون داوری ما را در این میدان پدیداری رها می کند.
تفسیر اول که از آن سنت قرون وسطایی هست می گوید جن و شیطان درون این زنان نفوذ کرده است و با تبرک کردن شیطان از آنها دور میشود ، این تفسیر متافیزیکی از جنون و فرار جن مربوط به دوران قبل رنسانس هست و البته در برخی جوامع همچنان حضور دارد.
تفسیر دوم مربوط به افراد مرفه و طبقه اشراف و بورژوازی هست که این افراد را کارگرانی می داند که برای فرار از کار چنین بهانه کرده اند، این تفسیر ابزاری از انسان است که او را کارگر می داند و چنین حالی را فرار از کار می داند
تفسیر سوم که بیشتر از زبان دکتر های متخصص شنیده میشود که این زنان دچار بیماری وحشتناکی هستند
تفسیر چهارم که نویسنده ادامه می دهد این است که این زنان نه جن زده اند نه کارگر فراری و نه فقط بیمار ، بلکه انسان های رنج دیده ای هستند که ظرفیت این همه رنج را نداشته اند و این رویکرد انسانی به دنبال نشان دادن وضعیت انسان رنجور هست .
اینکه وضعیت روحی انسان در بدن او اثری می گذارد که نمی توان با پزشکی دانست همان بیماری هیستریا هست که کشف آن بنام فروبد و استادش زده شد .
بر حسب تاریخ خود نویسنده رسیدگی به این زنان آشفته از طرف معبد را شفا می داند و گویی معبد نقش شفا دهندگی دارد کسانی که زندگی را ترک گفته اند و دور از زن و گل هستند به دیگران زندگی می بخشند و نویسنده ما را برابر چنین پارادوکسی قرار می دهد .
نویسنده به خوبی واقعیت پریشان آدمی و رهایی از آن را در زاویه های مختلف نشان می دهد و خواننده با هر کدام همدل میشود و با آشنایی زدایی واژه جنون به دنبال باز تعریف آن از سوی خود خواننده است و میشل فوکو از همین تکوین مفهوم متاثر شده تاریخ جنون را نوشت و نشان داد مفهوم جنون برساخته تاریخی هست نه واقعیت خارجی .